روحم درد میکشد مادر
شب رسید ساعت دوازده نیم شب نشون میداد دختر خودش رو به تخت رسوند و مثل هر شب بدن ظریف وخسته اش رو زیر پتو قایم کرد وپتو رو تا جلوی چشمهاش کشید فقط چشمها بودن که میتونستن بفهمند بیرون اون پتو داره چه اتفاقی میفته.
نفس عمیقی کشید وبه اتفاقاتی که توی اون روز افتاده بود فکر میکرد یک روز به یاد موندنی با خودش فکر کرد یعنی اونم به من فکر میکنه یا با خانوادش مشغوله ؟
درست وقتی که از دیدنش نا امید شده بود وبه این فکر میکرد که چقدر خوش خیال بوده از نگاه کردن به پلاک ماشینها خسته شده بود وتوی دلش به این رفتارهاش پوزخند تلخی زد که یک دفعه با سلام مردی نفسش در سینه حبس شد صورتش سفیدرنگ شد به سرعت از جاش پرد و با هیجان گفت : سلام
باورش نمیشد همون کسی که هر روز به خاطر دیدنش تموم خیابونها رو می چرخید حالا در دو قدمی ایستاده بود !
وقتی به اتفاقات اون روز فکر میکرد چشمهاش توی تاریکی شب برق میزد و آه سردی میکشید شاید از نبودن یک عشق یا شاید از تنهایی خودش ؟
ساعت به سرعت جلو میرفت ودخترسعی میکرد به خواب بره ولی چهر ه ای خندان مرد برای یک لحظه هم از جلوی چشمهاش محو نمیشد با خودش فکر میکرد چرا الان ؟چرا توی این موقعیت ؟و باز آهی از ته دل ..بارها و بارها این جمله رو با خودش تکرار کرد " روحم درد میکشد ...روحم دردمیکشد مادر.."
درد عجیبی در تمام وجودش احساس میکرد انگار کسی تمام وجودش رو به آتش کشیده بود نمیدونست باید بسوزه یا این آتش خاموش کنه با خودش فکر کرد خاموش شدن این آتش امکان نداره اون سالها بود که گرفتار این سوختن بود
یاد روزی افتاد که با گریه قصه اش رو برای پیری تعریف کرد و پیر در جواب گفت:اگر هوس باشه هم تو میسوزی و هم دنیایی اطرافت رو میسوزنی پس قبل اینکه همه چیز خاکستر بشه این آتش خاموش کن !و اگر عشق باشه بسوز و دم نزن چون آتش عشق فقط تو رو میسوزونه اما هیچ وقت خاموش نمیشه !
دختر داشت میسوخت و دم نزدن خیلی سخت بود هیچی نمیخواست فقط میخواست اون مرد بدونه که معنای خوشبختی اینه" کسی هست که بی اعتنا به نتیجه عاشقانه دوستت داره!"شبها با خودش فکر میکرد کاش چند سال قبل تر این اتفاق میفتاد اون زمانی که نه من گرفتار یک زندگی بودم ونه اون متعهد به کس دیگه . شاید اون زمان میشد حرفی از این عشق زد شاید!؟
بارها اتفاقات رو برای خودش مرور میکرد اما هر بار فقط به یک سوال میرسید چرا...؟؟؟چرا من ؟من که حتی در دوران نوجوانی وبحران هم گرفتار عشق نشده بودم چرا ؟
چراها جواب نداشت ودعا شب به شب اثر نداشت هر بار سر سجاده اشک میریخت و بازم این احساس
بیشتر میشد و این آتش شعله ورتر .
همدم او کتاب دعایی کوچکی بود که تمام اشکهاش رو در خودش جا داده بود!
دختر چشمهاش رو بست وآرام گفت :" روحم درد میکشد ..."

