زمستان برفی

ادبی

روحم درد میکشد مادر

شب رسید ساعت دوازده نیم شب نشون میداد دختر خودش رو به تخت رسوند و مثل هر شب بدن ظریف وخسته اش رو زیر پتو قایم کرد وپتو رو تا جلوی چشمهاش کشید فقط چشمها بودن که میتونستن بفهمند بیرون اون پتو داره چه اتفاقی میفته.

نفس عمیقی کشید وبه اتفاقاتی که توی اون روز افتاده بود فکر میکرد یک روز به یاد موندنی با خودش فکر کرد یعنی اونم به من فکر میکنه یا با خانوادش مشغوله ؟

درست وقتی که از دیدنش نا امید شده بود  وبه این فکر میکرد که چقدر خوش خیال بوده از نگاه کردن به پلاک ماشینها خسته شده بود وتوی دلش به این رفتارهاش پوزخند تلخی زد که یک دفعه با سلام مردی نفسش در سینه حبس شد صورتش سفیدرنگ شد به سرعت از جاش پرد و با هیجان گفت : سلام

باورش نمیشد همون کسی که هر روز به خاطر دیدنش تموم خیابونها رو می چرخید حالا در دو قدمی ایستاده بود !

وقتی به اتفاقات اون روز فکر میکرد چشمهاش توی تاریکی شب برق میزد و آه سردی میکشید شاید از نبودن یک عشق یا شاید از تنهایی خودش ؟

ساعت به سرعت جلو میرفت ودخترسعی میکرد به خواب بره ولی چهر ه ای خندان مرد برای یک لحظه هم از جلوی چشمهاش محو نمیشد با خودش فکر میکرد چرا الان ؟چرا توی این موقعیت ؟و باز آهی از ته دل ..بارها و بارها این جمله رو با خودش تکرار کرد " روحم درد میکشد ...روحم دردمیکشد مادر.."

درد عجیبی در تمام وجودش احساس میکرد انگار کسی تمام وجودش رو به آتش کشیده بود نمیدونست باید بسوزه یا این آتش خاموش کنه با خودش فکر کرد خاموش شدن این آتش امکان نداره اون سالها بود که گرفتار این سوختن بود

 یاد روزی افتاد که با گریه قصه اش  رو برای پیری تعریف کرد و پیر در جواب گفت:اگر هوس باشه هم تو میسوزی و هم دنیایی اطرافت رو میسوزنی پس قبل اینکه همه چیز خاکستر بشه این آتش خاموش کن !و اگر عشق باشه بسوز و دم نزن چون آتش عشق فقط تو رو میسوزونه اما هیچ وقت خاموش نمیشه !

دختر داشت میسوخت و دم نزدن خیلی سخت بود  هیچی نمیخواست فقط میخواست اون مرد بدونه که معنای خوشبختی اینه" کسی هست که بی اعتنا به نتیجه عاشقانه دوستت داره!"شبها با خودش فکر میکرد کاش چند سال قبل تر این اتفاق میفتاد اون زمانی که نه من گرفتار یک زندگی بودم ونه اون متعهد به کس دیگه . شاید اون زمان میشد حرفی از این عشق زد شاید!؟

بارها اتفاقات  رو برای خودش مرور میکرد اما هر بار فقط به یک سوال میرسید چرا...؟؟؟چرا من ؟من که حتی در دوران نوجوانی وبحران هم گرفتار عشق نشده بودم چرا ؟

چراها جواب نداشت ودعا شب به شب اثر نداشت هر بار سر سجاده اشک میریخت و بازم این احساس

 بیشتر میشد و این آتش شعله ورتر .

همدم او کتاب دعایی کوچکی بود که تمام اشکهاش  رو در خودش جا داده بود!

دختر چشمهاش رو بست وآرام گفت :" روحم درد میکشد ..."

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 3:46  توسط رعنا آریایی منش  | 

فاصله

مدت زیادی که مطلب جدیدی رو توی وب ننوشتم مدتی گرفتار بیماری بودم وبعد از اون درگیر نوشتن یک

 داستان بلند که دوست دارم یک قسمتش رو برای دوستای خوبم بنویسم ونظراتشون رو بدونم ..


قسمتی از داستان فاصله


دستهام با وجود دستکش هم یخ زده بود نگاهم به روی سنگ قبرهایی بود که هرکدوم با یک اسم ویک خط

خاص نوشنه شده بود .

کتاب قرآنی که توی دستم بود رو محکم به سینه ام فشار دادم نفس عمیقی کشیدم سکوت بود

سکوت..اشکهام بدون اینکه بخوام روی گونه هام جاری میشد دلم خیلی پر بود از خودم از زندگی از خدا از

خدایی که همه جا بهم گفت هستم ولی ..

با صدای دختر بچه ای به خودم اومدم با صدای بچگانه وآروم گفت:بفرماید خانم

نگاهی به سینی حلوایی که توی دستش بود انداختم وچشمهای درشت مشکی رنگش..

باصدای آهسته گفتم ممنون وتکه ای از حلوایی تو سینی رو جدا کردم..با سرعت به سمت جمعی دوید که

بالایی سر قبر جمع شده بودن با فریاد وگریه رفتن کسی رو به بقیه خبر میدادند

اون روز نمیدونستم من کجا وکی قراره توی یکی از این قبرها بخوابم

نمیدونستم وقت مردن بودن در کنار کسی که یک عمربهش فکرکردم روتجربه میکنم یا باهمین وحشتی که الان

از به زبون اوردن اسمش دارم میمیرم؟؟؟

نگاهی به آسمون کردم گفتم :خسته نشدی ؟خسته نشدی از این همه درد ؟من خسته شدم از این همه

بی کسی از سکوت از درد خسته شدم ....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:9  توسط رعنا آریایی منش  | 

زن


 به اندازه یک نگاه بخوان


  زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

        ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

                                       مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

                                                         و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

   براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

   و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

   او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

   او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 20:10  توسط رعنا آریایی منش  | 

سوز زمستان

سرده خیلی سرده دستهام یخ زده و نفسم به سختی بالا میاد نگاهم روبرو رو نمی تونست ببینه مه همه جا

رو گرفته بود

سرخی صورتم به خاطر سوز زمستان بود سرم رو بیشتر پایین گرفتم تا نفهمم چقدر سرده یا چقدر این سوز

میتونه صورتم رو سرخ کنه سیلی سردی که هر بار به صورت برخورد می کرد ومن بیشتر خودم رو توی شال

گردنم قایم می کردم


نگاهی به اطرافم انداختم همه آدمهای دور برم هم سرش رو توی شال گردنهای کلفت و ضخمیشون قایم کرده

بودن وتوجه ای به اطراف نداشتن 


این زمستون قرار بود تا کی ادامه داشته باشه دستهای سردی که در جیبها فرو رفته بود وسرهای پایین از

ترس سیلی محکم باد


با اعصبانیت سرم از توی او توده ای کاموایی بیرون آوردم سعی کردم توی اون هوایی سرد نفس بکشم ولی

مدت زیادی نتونستم دوموم بیام وشروع کردم به سرفه کردن انگار این زمستون نمی خواد تموم بشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:32  توسط رعنا آریایی منش  | 

خدا

خدا زیباست

در هر آیینه 

هر جا خدا زیباست

خدا در جان آدمهاست

نمی دانم چرا تنهاست

من از دنیا از آدمها بی زارم

من از گلهای

این شبها گریزانم

من از هر صحبت  شادی  پریشانم

نمی دانم نمیدانم

سکوتم

سالهاست نقش بسته بر دل سینه

نگاهم مانده بر دستهای تلخ این کینه

و

این آغاز تنهایست

و این لبخند باما نیست

واین یک جرم طولانیست

خدا زیباست

خدا تنهاست

خدا در قلب آدمهاست

و

ولی افسوس او تنهاست

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 1:21  توسط رعنا آریایی منش  | 

عالی پیام

                    درپسین روزهای فصل بهار

                            برگها در هجوم پاییزند

                           زردها روی شاخه می مانند

                           سبزها روی خاک می ریزند

             جای عطر گل یاس  بوی خون در فضای این شهر است

           گویی احساس سر بلندی و اوج با تمام درختها قهر است

           از کف سنگ فرش هر کوچه خون ناحق لاله را شستند

          غافل از این که در تمامی شهر سروها جای لاله ها رستند

       شب به شب روی شاخه ای هر سرور قمری وچلچله هم آواز است

              بانگ الله اکبر از هر سو نغمه ساز ونغمه پرداز است                     

             هر دهانی که بوی گل می داد دوختندش به نوک سوزنها

     بوی گل شد گلاب جاری گشت از دو چشم خمار سوسن ها.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 2:28  توسط رعنا آریایی منش  | 

خیال

 

من به یاد تو شبها قصه ها تا سحر دارم


به تو عشق می ورزم خود نیز از حضور یک دره د رمیانه خبر دارم


کاش میشد تقویم بیست سال پس می رفت تا که این مزاحم را از میانه بردارم


من نفس می کشم به یاد تو اما آرزوی پریدن با تو هرنفس دارم


این که گاه می خواهم از تو دست بردارم حرف بی مهری نیست مشکلی دگر دارم


ای نگاه خاموشم در پس یک لبخند با توزندگی کردن نه با خیالت مردن به سر دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 1:55  توسط رعنا آریایی منش  | 

یاد استاد احمد شاملو

                         به یاد استاد

              

                  "هزار چشمه ی خورشید می جوشد از یقین"


در معبرِ قتلِ عام

 

          شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

 

                                                  دروازه‌های بسته   

                     

     به‌ناگاه

                      

         فراز خواهد شد

  

                   دستانِ اشتياق 

                     

                         از دريچه‌ها دراز خواهد شد

  

لبانِ فراموشی

                   

 به خنده باز خواهد شد

 

  و بهار

        

              در معبری از غريو

 

تا شهرِ خسته

                   

          پيش‌باز خواهد شد.

 

                            سالی

                                             آری

                                                   بی گاهان

                                                                نوروز

      

                    چنین آغاز خواهد شد.  

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 0:11  توسط رعنا آریایی منش  | 

عمر

     عمر


عمر کوتاه است آن اندازه که از من وتو نمی پرسد می خواهی شاد باشی یا غمگین.

عمر کوتاه است آن اندازه که مجال دوستداشتن را به من تو می دهد اما نمی پرسد چرا دوست می داری.

عمر کوتاه است آن اندازه که برای لحظه ای تصمیم ما نمی ایستد.

عمر کوتاه است آن اندازه که ما فراموش می کنیم مهلت انتخاب تنها به اندازه ی یک نگاه است.

عمر کوتاه است آن اندازه که مهلت انتخاب را به تو می دهد اما مهلت اشتباه کردن را نه.

عمر کوتاه است آن اندازه که تو مهلت شکست خوردن را داری اما مهلت جبران را نه.

عمر کوتاه است آن اندازه که می توانی تنها یک بار شروع کنی و راه بازگشتی نیست.

عمر کوتاه است آن اندازه که به ما می اموزد زندگی کوتاهتر از لبخند و اشک لحظه پیش است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:32  توسط رعنا آریایی منش  | 

نامه ای برای خدا

نامه ای برای تو

سلام

اول سلام می دم بعد می گم که خیلی خسته ام اون قدر خسته ام که..

ولش کن  بگذاراول نامه با خبرهای خوب شروع کنم


اولین خبر خوبی که می خوام بهت بگم اینکه هنوز هر کس که ناراحت می شه می یاد سراغ خودت

هنوز هر بار که کسی غصه دار می شه از تو کمک می خواد

هنوزم که هنوزه همه سراغت رو می گیرن

همه یک جورایی اشکهاشون رو برای تو می ریزن

هنوزم که هنوزه اسمت رو میشه زیر لب شنید

و گاه گاهی دید که یک نفر با اسم تو از جاش بلند میشه

میشه گاهی دید که یک عابر خسته از دنیا ذکر تو رو می گه میره

خوب راستش بخوای خبرهای خوبم تموم شد

ببخشید کم بود ولی همش همین بود


می دونی دنیا اون جوری که بوده دیگه نیست

 دیگه هیچ چیزش قشنگ نیست حتی نگاه مادر یا لبخند پدر....

دیگه هیچ کس سراغ کسی رو نمی گیره دیگه نمی تونی وقتی خیلی خسته ای  سرت رو بگذاری رو

شونه ی مادرت زار زار گریه کنی...

می پرسی چرا ؟

بهت می گم چون اون قد رنگاهش خسته است که حتی دلت نمی یاد بهش بگی خیلی خسته ای خیلی..

چه برسه به این که اشکهات رو براش بریزی

زندگی تلخ شده خیلی تلخ خیلی..

....

امروز نه هر روز که از خواب پا می شم فکر می کنم چرا چرا چرا ...

اون قد رچرا میگم تا آروم آروم اشکهام سرازیرمی شه بعد با خودم می گم

"عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم"

آه...

دلم برات خیلی تنگ شده دلم برای خودم هم تنگ شده برای اون وقتی که توی یک اتاق کوچک بودم ولی با چندتا چادر چند تا بالش اون اتاق تبدیل می شد به بزرگترین قصر دنیا من هم زیباترین پرنسس دنیا بودم

ولی نمی دونم چی شد که اون قصر قشنگ این قدر راحت خراب شد اون پرنسس اون قدر زود محو شد


دلم برات خیلی تنگ شده انگار دلتنگیم تمومی نداره

خسته ام از این همه خستگی مردم

خسته ام از این همه نگاه سرد

خسته ام از عید هایی که هیچ کس نمی خنده

خسته ام از بچه های گرسنه ای که نمی تونم براشون کاری بکنم

خسته ام از این همه جنگ

خسته ام از این همه آمارمریضی مرگ ..

......

چرا هیچ کس زندگی نمی کنه

چرا هیچ کس شاد نیست حتی وقتی میگه شاده

چرا پشت هر لبخند یک عمر غصه خوابیده

چرا پشت هر نگاه زیبا باید حواست به یک گناه زشت باشه

چرا اگه بخوای به کسی بگی دوستت دارم باید قبلش یک عمر معادله حل کرده باشی که نکنه چیزی به ضررت باشه

چرا من همیشه معادله هام غلط از آب درمیاد..

چرا اونی که بدتره بهتر زندگی میکنه

چرا اولین چیزی که یک پدر خوب باید به بچه اش یاد بده اینکه به بچه اش بگه  بره نباشه توی گله ی گرگ

چرا بهترین ضرب المثل شده" گرگ باش تو پوست بره"

باور کن نمی تونم جواب این همه چرا رو بدم از همه مهم تر این که

چرا تو رو احساس نمی کنم

چرا ..

تو هم خسته شدی خسته از این همه تنهایی

.......

راستی تو چرا این قدر تنهایی  ..

تنها تر از همه ی اون مریضها

تنهاتر از اون آدمهای خسته که هر روز می شه اون بیرون دیدشون

تنهاتر از پد رم

تنهاتراز مادرم

تنهاتر از همه ی اونهایی که تنها ی تنها هستن

تنهاتر از اون عابر خسته که داره تو رو صدا می زنه

تنها تر از اونی که توی تنهایش می میره می میره می میره

تو چقدر تنهایی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 1:9  توسط رعنا آریایی منش  |