برف می بارید زمین ها سفید شده بود دونه های برف آروم آروم با سوز زمستونی به هر طرف حرکت می کردند

پسرک با پدرش وارد کوچه تاریک شدند دستهای پسرک از سرما یخ زده بود اما بازهم برفهای نشسته بر روی ماشین ها رو جمع می کرد و با خوشحالی می خندید.

پسرک نگاهی به دستهای یخ زدش انداخت که از سرما قرمز شده بود ونگاهی به پدر که در سکوت پک محکمی به سیگارش می زد و با هر بار پک زدن آهی از درونش بلند می شد.

پسرک:بابا

مرد بی توجه به پسر به دود سیگاری که به راحتی به سمت آسمون حرکت می کرد نگاه می کرد و در دنیای خودش می چرخید

پسرک:بابا ...بابا...

مرد گویی متوجه پسرک می شود نگاهی به او می اندازد

پسرک:بابا دستام یخ کرد

مرد:ازبس به برفها دست می زنی..

مرد نگاهی به کوچه ی خلوت می اندازد با خودش

مرد:چقدر امشب ساکت و خلوته؟

پسرک :بابا برام دستکش می خری؟

مرد گویی نمی شنود

مرد بی تفاوت سیگارش را پرتاب می کند و به راه رفتن ادامه می دهد نگاهی به پسر می کند

مرد:مراقب باش زمین ها یخ زده حواست رو جمع کن

پسرک :بابا..برام دستکش می خری؟

مردمتوجه پسرک می شود

مرد:چی بخرم؟

پسرک:دستکش..ببین دستام یخ کرده برام یکی بخر باشه؟

مرد دست در جیب میکند و نگاهی به چند اسکناس بی ارزش داخل آن می اندازد و بار دیگر نفس عمیقی می کشد و سیگار دیگری روشن می کند و نگاهی به کوچه که دیگر به پایان رسیده

پسرک:بابا...می خری؟؟

مرد با مهربانی به پسرک نگاه می کند

مرد :آره می خرم

پسرک :کی می خری بابا ..کی؟

مردسکوت می کند و نگاهش را از پسرک می دزد

مرد:می خرم زود...