سرده خیلی سرده دستهام یخ زده و نفسم به سختی بالا میاد نگاهم روبرو رو نمی تونست ببینه مه همه جا

رو گرفته بود

سرخی صورتم به خاطر سوز زمستان بود سرم رو بیشتر پایین گرفتم تا نفهمم چقدر سرده یا چقدر این سوز

میتونه صورتم رو سرخ کنه سیلی سردی که هر بار به صورت برخورد می کرد ومن بیشتر خودم رو توی شال

گردنم قایم می کردم


نگاهی به اطرافم انداختم همه آدمهای دور برم هم سرش رو توی شال گردنهای کلفت و ضخمیشون قایم کرده

بودن وتوجه ای به اطراف نداشتن 


این زمستون قرار بود تا کی ادامه داشته باشه دستهای سردی که در جیبها فرو رفته بود وسرهای پایین از

ترس سیلی محکم باد


با اعصبانیت سرم از توی او توده ای کاموایی بیرون آوردم سعی کردم توی اون هوایی سرد نفس بکشم ولی

مدت زیادی نتونستم دوموم بیام وشروع کردم به سرفه کردن انگار این زمستون نمی خواد تموم بشه....