مدت زیادی که مطلب جدیدی رو توی وب ننوشتم مدتی گرفتار بیماری بودم وبعد از اون درگیر نوشتن یک

 داستان بلند که دوست دارم یک قسمتش رو برای دوستای خوبم بنویسم ونظراتشون رو بدونم ..


قسمتی از داستان فاصله


دستهام با وجود دستکش هم یخ زده بود نگاهم به روی سنگ قبرهایی بود که هرکدوم با یک اسم ویک خط

خاص نوشنه شده بود .

کتاب قرآنی که توی دستم بود رو محکم به سینه ام فشار دادم نفس عمیقی کشیدم سکوت بود

سکوت..اشکهام بدون اینکه بخوام روی گونه هام جاری میشد دلم خیلی پر بود از خودم از زندگی از خدا از

خدایی که همه جا بهم گفت هستم ولی ..

با صدای دختر بچه ای به خودم اومدم با صدای بچگانه وآروم گفت:بفرماید خانم

نگاهی به سینی حلوایی که توی دستش بود انداختم وچشمهای درشت مشکی رنگش..

باصدای آهسته گفتم ممنون وتکه ای از حلوایی تو سینی رو جدا کردم..با سرعت به سمت جمعی دوید که

بالایی سر قبر جمع شده بودن با فریاد وگریه رفتن کسی رو به بقیه خبر میدادند

اون روز نمیدونستم من کجا وکی قراره توی یکی از این قبرها بخوابم

نمیدونستم وقت مردن بودن در کنار کسی که یک عمربهش فکرکردم روتجربه میکنم یا باهمین وحشتی که الان

از به زبون اوردن اسمش دارم میمیرم؟؟؟

نگاهی به آسمون کردم گفتم :خسته نشدی ؟خسته نشدی از این همه درد ؟من خسته شدم از این همه

بی کسی از سکوت از درد خسته شدم ....