برای دوستانم
به نام حضرت دوست که هر چه بر سر ما
می رود ارادت اوست
برای تمام کسانی که می خوانند و گاه گاهی از سر ذوق یا دلتنگی قلم
در دست می گیرند
سرما بود سوز سرد زمستان درختان عریان از برگ
و پوشیده از برف وسکوتی که گاه گاهی با صدای زوزی
باد آشفته می شد
دخترکی پشت پنچره نفس گرم خود را به شیشه ای
سرما زده هدیه می کرد تا شاید بتواند نقشی از رویا
برآن ترسیم کند!!!
وچه دنیایی زیبایست دنیای کودکی از پشت شیشه ی
سرما زده ی زمستانی.....
غمگین بود یا شاد نمی دانم تنها لبخند نشسته بر
گوشه ی لبش معصومیت قلب کوچکش را یاد آوری می
کرد...
ومن محو تماشای نفس هایی بودم که عمر کوتاه خود
را صرف گرما بخشیدن به شیشه ی یخ زده زمستانی
می کردند تا شاید رویای زندگی بر روی شیشه
حک.....شود
غافل از آن که زندگی محوتر از آن است که بر
شیشه نقش ببندد...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:16 توسط رعنا آریایی منش
|